تا اطلاع ثانوی تعطیل
کسي غير از تو نمونده اگه حتي ديگه نيستي همه جا بوي تو جاري خودت اما ديگه نيستي نيستي اما مونده اسمت توي غربت شبونه ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي هام خواستنت پناه من بود تو غروب بي کسي هام لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه تو ديگه بر نمي گردي آخر قصه همينه! مي شکنم بي تو و نيستي به سراغم نمي آيي که ببيني بي تو مي ميرم و نيستي تو کجايي تو کجايي که ببيني!! آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل من و تو تنهاست بخند کفش من خسته نشو مقصد همین دورو براس ولی تا رسیدنش باید همینجور بسوزی
دنیا ، مثل دیگر روزهای زمستان نمیگم دلم گرفته آخه انگار که شکسته نمیگم پراز غباره آخه گریه شیشه شو شسته نمیگم دلم خزونه آخه باد برگ هارو برده نمیگم خونه تارتاره آخه خورشید خونمو سوزونده نمیگم تو آسمونها تک ستاره ای ندارم آخه ابرهای سیاه رو چه جوری کنار بگذارم نمیگم ساعت عشق رو لحظه لحظه می شمارم آخه میون این همه غصه مگه من ثانیه دارم؟! نمیگم زندگی سخته،قصه جوونه غصه نداره آخه مگه میون سوز و سرما جوونه زندگی داره؟ نمیگم به زیر بارون چترا هیچ سقفی ندارن آخه اشک سرد و بارون واسه من چه فرقی دارن نمیگم شبم سیاه نیست،نور مهتاب اینجا خوار نیست آخه تو دل خاموش و سردم،رنگ شب برام که تار نیست نمیگم دل پروانه ی تنها دیگه امیدی نداره آخه پروانه دیگه هیچ دلی نداره نمیگم دلم گرفته کسي غير از تو نمونده اگه حتي ديگه نيستي همه جا بوي تو جاري خودت اما ديگه نيستي نيستي اما مونده اسمت توي غربت شبونه ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي هام خواستنت پناه من بود تو غروب بي کسي هام لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه تو ديگه بر نمي گردي آخر قصه همينه! مي شکنم بي تو و نيستي به سراغم نمي آيي که ببيني بي تو مي ميرم و نيستي تو کجايي تو کجايي که ببيني!! دوباره ابرهای گریه نشست ، در فضای چشمانام بادت بخیر برادر خوبم چشاتو وا نکن اينجا ، هيچ چي ديدن نداره صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده وقتي که آخر ِ جادهها رسيدن نداره نقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره این روزا سنگینه سرت طول و درازه سفرت هوای ما رو نداری شلوغ شده دور و برت برات شدم مثل همه یه سایه ی مجسمه هر چی میگم مال منی ساز مخالف میزنی هر چی میگم مال منی ساز مخالف میزنی حلقه بی نگین شدی بااونا همنشین شدی مارودیگه میخوای چیکار؟تو خوبا بهترین شدی آرزو قاب نمیکنی !! شهرو خراب نمیکنی دیگه واسه خاطر من کسی رو خواب نمیکنی هر چی میگم مال منی ساز مخالف میزنی هر چی میگم مال منی ساز مخالف میزنی عشق و گرفته تفرقه سفر میری بی بدرقه تکلیف رویاهام چی شد؟دست تو بود بی دغدغه عاشقی اما نداره جنون که حاشا نداره از همشون عاشقترم این دیگه دعوا نداره ساده نمیشه توروداشت بایدپیشت ستاره کاشت ماه و باید از آسمون رو طاق چشم تو گذاشت من از تو دل نمیکنم عاشق ترینشون منم ساز مخالف و بزن .......من ولی دم نمیزنم زندگی با شدتی وحشیانه و جنون امیز




کفش من خاکی شدی خوب میدونم ، مثل دلم
خسته و داغونو پارس ، آخه از کدوم بگم ؟
عمریه همنفسه هر چی سواره بی کسه
روزی که دنیا فقط پر از خوبی باشه و بس
آره سراب نیست دلکم ، وجود داره چنین روزی
کفش من ، هیچکسی ارزش تو رو نفهمیده
کفش من باهام بمون حالا که اینجا بی کسم
کفش من قول بده تا وقتی که همراه منی
خودت و نذاری هیچوقت رو دل هیچ آدمی

امشب هم
کسل کننده است.
دست هایم بوی « نا»می دهد و
چشم هایم را به مَسلخ تاریکی می بَرَد.
چرا امشب ، باران نمی بارد؟
چرا دست های بی روح و یخ زده من
اینقدر بی تاب فرداست؟
فردا قرار است کدام ثانیه ،
از من حمایت کند؟
فردا کدام دقیقه دیدار من با آسمان ،
مهیا می شود؟
خسته ام...
این بار هم
بغض هایم صاحبی ندارد !
نفس های آلوده به تنهایی ام
مرا یاری نمی دهد ،
که واژه ها را آذین ببندم.
واژه ها ،
از من و از خائنان شهر
می گریزند.
تن خسته این شعر را
تا آخرین نفس های کبوتران سپید پوش
تشییع می کنم ،
و فردا ،
روی مزار شعر هایم ،
لاله ها را می بوسم...
فردا ،
شاید آفتاب ،
فاتحه ای برایم ، نثار کند...![]()
![]()




بوی اشک گرفت ناگهان ، هوای چشمانام
برادر! سیاه بپوش وداع نزدیک است
غریبانه میگریم با های های چشمانام
گلوی آسمان َتر شد هنوز هم خیس است
به سوگ نشسته ام در عزای چشمانام
آمدی چه سود ؟ سهراب رفت ز دست
برای کیست گلاب و گل؟ برای چشمانام!
روز های که دوستم داشتم چه روزهای خوبی بود
خدا میداند چه میشود فردای چشمانام
گفتی خداحافظ ، دست تکان دادی ، من مُردم
بغضام شکست ، آب شد لابهلای چشمانام
گفتی ناچاری به رفتن ، روزگار این است
روزگار بی وفا بود ، نداشت وفای چشمانام
حالا در سالگرد روز رفتنات هنوز آسمان ابریست
آسمان ببار ! جواب بده «چرا»ی چشمانام...![]()
![]()
![]()


ان چنان که قلبم را سخت به درد می اورد
ارزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح
بی درنگ اسمان از روی زمین برم دارد
یا لا اقل همچون قارون
زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو ببلعد
اما...نه
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را
من یک متوسط بیچاره بودم و ناچار
محکوم که پس از ان نیز باشم و زندگی کنم
نه باشم و زنده بمانم
و در این "وادی حیرت" پرهول و بیهودگی
سرشار،گم باشم
و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در
درونش خاموش می میرد
و ارزو های سبز در دلش می پژمرد
در برزخ شوم این "پیدای زشت"و
ان"ناپیدای زیبا"خردگردم
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل
ماست
در برزخ دو سنگ اسیای بی رحمی که...
زندگی نام دارد
| :قالبساز: :بهاربیست: |




